#احساس_آرام_پارت_133

_ رقیب یعنی یکی مث من که عاشقته عمه.

و با این جمله یکبار دیگر همه باهم خندیدند…

صدای دوباره زنگ خانه خبر از رسیدن خانواده ی عمو می داد. شیرین ذوق زده از جایش بلند شد شخصا به حیاط رفت تا خانواده ی عمویش را به داخل خانه دعوت کند.

پس از سلام و احوالپرسی با دیدن دسته گل زیبایی که در دست فرهاد بود لبخندزنان گفت؛

_شبیه دامادها شدی پسرعمو

فرهاد کمی سرخ شد ولی آقا وحید جواب شیرین را داد؛

_انشالله دامادیش!

سپس نگاهی به همسرش انداخت و لبخند خاصی میانشان رد و بدل شد. فرهاد اما با نگاهی خیره پشت سرشان وارد خانه شد در حالی که می اندیشید آیا میان قلب دخترعموی شیطانش جای برای او وجود خواهد داشت؟!

شام در محیطی شاد و دوستانه صرف شد و بعد شام خانم ها مشغول شستن ظروف و آقایون مشغول صحبت های روزمره شدند.


romangram.com | @romangram_com