#احساس_آرام_پارت_107

شیرین از مــاشین پیاده شد و رو به فرهاد گفت:

_ولش کن پسرعمو. برای خودش چرت می گه. تو به حرفاش گــوش نده.

فرهاد درحالی که سرش را از پنجره ی ماشین بیرون می کشید با لبخندی جواب داد؛

_می دونــم، به خاطر همین حرفاشو جدی نمی گیرم دیگه.

شیرین به سمت خانه ی عمویش رفت و گفت؛

_خوب کاری می کنید. ارزششو نداره

_اي خواهر بدجنس

_از تو ياد گرفتم

فرهاد همانطور که با لبخند شیرین را دنبال می کرد گفت؛


romangram.com | @romangram_com