#احساس_من_معلول_نیست_پارت_197
شش ماه بعد
همه دور اون موجود کوچولو حلقه زده بودن . یه مهمونی حسابی به مناسبت غلبه ی پیروز به سرطان و همینطور تولد فرشته ی کوچولویی که زندگی سرد و پر غم پدر و مادرش رو دوباره غرق شادی و مهر کرده بود و به پدرش برای غلبه به سخت ترین بیماری دنیا ، انرژی مضاعفی داده بود . یه دختر کوچولوی مو مشکی سفید که همش سه کیلوی ناقابل وزن داشت ولی تونسته بود کیلو کیلو خوشی و انرژی مثبت وارد زندگی هنگامه و پیروز بکنه .
نرمین و مهشید هر دو همزمان باردار بودن و ماه سوم بارداریشون رو می گذروندن . پیشنهاد داشتن فرزند دوم ، برای فائق اومدن مهشید رو وسواس فکریش ، از طرف روانشناس بهش داده شده بود . نریمان هم با روی گشاده از این پیشنهاد استقبال کرد . غافل از اینکه نرمین هم نمی خواد دخترش تنها بزرگ بشه و به فکر بارداری مجدده و اینطوری انگار قسمت بود که عروس و خواهر شوهر هردو همزمان و فقط با اختلاف ده روز از هم باردار بشن .فریال و سعید سرشون گرم زندگیشون بود و با اینکه یه مقدار با خانواده ی سعید مشکل داشتن ولی علاقه به همدیگه و همینطور نصیحت شنیدن از بزرگتر ها کلی مشکلات رو براشون آسون می کرد . اونا هنوز اول راه بودن و زندگی قرار بود حسابی ازشون امتحان مقاومت بگیره .
پیروز و هنگامه و مهشید و نریمان هر چهار نفر ، امتحان مقاومت رو به خوبی پس داده بودن . تو بدترین شرایط و زیر انبوهی از مشکلات خم شده بودن ، ولی نشکسته بودن و حالا ، داشتنِ آرامش ، بزرگترین پاداش مقاومتشون بود .
فاطمه و فریبا تو نگهداشتن نوزاد بیست روزه از هم سبقت می گرفتن و هردو ناباور به این هدیه ی بی نظیر الهی نگاه می کردن . پدرام عاشق برادر زاده اش بود و با اینکه می ترسید ب*غ*لش کنه و حس می کرد که حتماً از دستش لیز می خوره ، بازم برش می داشت و از نزدیک بهش نگاه می کرد . دنیا اودن بچه ای سالم از یه جنین فریز شده که پدرش موقع لقاح این سلول ماهها بود داروی ضد سرطان مصرف می کرد ، یه معجزه یمجسم بود و خدا قدرتش رو داشت به خوبی به رخ می کشید . پیروز با اینکه خودش هنوز سلامت کاملش رو بدست نیاورده بود ، نمی ذاشت هنگامه غیر از شیر دادن بچه کار دیگه ای بکنه ! پیروز حالا که پدر شده بود بیشتر فعال شده بود و سعی می کرد فراموش کنه با چه غول بزرگی تو میدان کارزاره !
هنوز معلوم نبود آینده چه خوابی برای این زوج های جوان دیده بود . ولی هر کدوم از این آدمها به نوبه ی خودشون فولاد آبدیده شده بودن و تا به این درجه از ارامش و عقلانیت برسن ، فراز و نشیب های زیادی رو طی کرده بودن . همین موضوع شاید توشه راهی بود براشون برای ملحق شدن به سیر صعود سرنوشت .
سونال (هدیه شده ، پیشکش شده )کوچولو با گریه ای پر صدا توجه همه رو به خودش جلب کرد . نیایش و دینا بیشتر از همه کنجکاو بودن و با دقت به این موجود کوچولو نگاه می کردن . اونا می دونستن که کودکی شبیه این عروسکی که الان می بینن قراره به زودی از شکم مادرشون بیرون بیاد . بنابراین هر حرکت این عروسک متحرک رو به خوبی ضبط می کردن . مهشید و نرمین می دونستن که صاحب فرزند دوم شدن ، به سادگی اولی نیست و به گفته ی اونایی که دو تا بچه دارن ، مشکلات دوبرابر نمی شه بلکه به توان دو می رسه . شاید این دو تا فسقلی از این عروسک خیلی خوششون اومده باشه ولی وقتی ببینن کوچولویی به جمع خانواده ی خودشون اضافه شده که محبت پدر و مادرشون رو دریافت می کنه ، مطمئناً اینقدر اروم نمی مونن.
شاید هنگامه هم روزی به درد اونا دچار بشه و برای به دنیا اومدن فرزند دومش کلی مضطرب باشه و همش نگران عکس العمل سونال باشه ولی الان بی خیال اون احساسات آزار دهنده ، با عشق به مکیدن شیر نوزاد بیست روزه اش نگاه می کرد .
پیروز مهمونا رو تو پذیرایی تنها گذاشت و خودش رو به هنگامه و سونالش رسوند و با عشق به شیر خوردن نوزاد بیست روزه اش نگاه می کرد .
هنگامه لبخندی زد و گفت :
-بَده پیروز جان ! مهمونا رو تنها نذار . برو منم الان می یام !
پیروز به آرومی گونه ی سونال رو نوازش کرد و گفت :
-اونا خودشون می دونن چطور خودشون رو سرگرم کنن . بذار از لحظه لحظه ی بودن با این هدیه ی خدا ل*ذ*ت ببرم هنگامه !
و هنوزم زندگی با تمام خوبی و بدی هاش ، فراز و نشیب هاش و گریه ها و خنده هاش ادامه داره.....
romangram.com | @romangram_com