#احساس_اشتباهی_پارت_387
دوباره همون اتاق هميشگى. وارد اتاق شدم.
با ديدن عمو مسيحا كمى ته دلم گرم شد. انگار تمام حس هاى خوب دنيا تو
چشم هاى اين مرد انباشته شده بود.
با اشاره اش روى صندلى نشستم و سرباز بيرون رفت. رو به روم نشست
گفت:
-حالت خوبه؟
سر بلند كردم و با صداى ضعيفى ناليدم:
-نه.
-خدا رو شكر از شوك دراومدى و ميتونى حرف بزنى.
-بود و نبود صدام چه فرقى ميكنه وقتى آخر كارم قصاصه؟
-از كجا مطمئنى قصاصه؟؟
سر بلند كردم.
-من آدم كشتم اما بخدا نمى خواستم بكشم.
-باشه، آروم باش. ميخوام دليل كارتو بدونم. تو اونجا چيكار ميكردي؟ چرا
بايد اشكان تو رو اونجا ببره؟
دليل كارش چيه؟ اون رابطه ى خيلى خوبى با شيانا داشت.
دستامو توى هم قلاب كردم. كمى به جلو خم شد و با صداى آرومى گفت: 3 6
-ساينا، دخترم همه چيزو بگو.
سر بلند كردم.
-شما راجب گذشته چقدر ميدونين؟
لحظه اى خيره نگاهم كرد.
-براى چى ميخواى؟
-شما بگين.
-خيلى چيزها كه شايد تو هيچ كدومو ندونى.
نگاهش كردم.
romangram.com | @romangram_com