#احساس_اشتباهی_پارت_186

با صدای مامان به سمت سالن رفتیم
1 04_
_ساینا چرا به پرهام تعارف نمی کنی که بیاد داخل؟
_همین دیگه زن دایی بس که مهربونه این دخترخل و چلتون.
زدم به بازوش
_خل و چل خودتی و اون دوست دخترت.
قیافشو ناراحت کرد:
_دلم دوست دختر می خواد اما حیف که ندارم.
سری از روی تاسف براش تکون دادم. 5 9
پرهام رفت سمت عزیز و کنارش نشست.
رفتم آشپزخونه و سینی چایی آماده کردم.
اومدم کنار مامان نشستم.
پرهام گفت:
_عزیز بریم؟
به ساعت نگاه کردم
_وای مامان منم برم که دیرم شده.
_می خوای تو رو هم سر راهمون برسونیم.
منم از خدا خواسته گفتم:
_خیلی هم خوبه. من میرم آماده بشم.
از جام بلند شدم که پرهام با خنده گفت:
_از قدیم گفتن که تعارف آمد و نیامد داره الان داره باورم‌میشه.
شونه ای بالا انداختم.
_می خواستی تعارف نکنی.
رفتم تو اتاق آماده بشم و زود بیرون اومدم.
عزیز هم آماده شده بود.

romangram.com | @romangram_com