#احساس_اشتباهی_پارت_183
1 02_
همین که نگاهم به آپارتمانمون افتاد با ذوق سمتش دویدم.
آیفون و زدم بعد از چند دقیقه صدای مامان اومد.
با نیش باز به آیفون خیره شدم که صدای خنده مامان پیچید
_بچه برو کنار با اون قیافت.
_واه مامان دخترت اومده ها.
در با صدای تیکی باز شد.
سریع به سمت آسانسور رفتم و طبقه خودمون و زدم.
همین که از آسانسور بیرون اومدم دستم و روی زنگ گذاشتم که در باز شد
و قامت مامان جلوی در نمایان شد.
سریع پریدم بغلش و بوسه بارونش کردم.
_وای چقد دلم برات تنگ شده بود مامان جوونم. 5 5
مامان محکم بغلم کرد.
_دل منم دخترم. خونه بدون تو صفای نداره عزیزه دلم
وارد خونه شدیم.
_بابا کجاست؟
_سرکار
با دیدن عزیز جیغی از خوشحالی کشیدم و پریدم بغلش.
_سلام عزیزکم، شوهر نکردی؟
عزیز با خنده زد به بازوم.
_هعی عزیز میدونم کم بوده شوهره غصه نخور برات پیدا می کنم.
عزیز خندید گفت:
_از دست تو از ما گذشته وقت شوهر کردن شماست الان.
_آها پس بگو دلت شوهر می خواد به بابا بگم مادرت شوهر می خواد.
مامان با خنده گفت:
romangram.com | @romangram_com