#احساس_اشتباهی_پارت_182

صورتش و آورد نزدیک صورتم.
_دارم میبینم ازم می ترسی یا نه؟
قلبم تند می زد.
_برو اونور
_نخوام برم چی؟
داد می زنم.
دستش از کنارم رد شد و کنار صندلیم گذاشت.
خم شد سمت پنجره گردنش دقیقا جلوی صورتم بود و نفس های تندم به
گردنش می خورد.
یهو خودش و کشید عقب
_آها درست کردم.
متعجب نگاهش کردم که با سرش به کمربندم اشاره کرد.
پشت چشمی براش نازک کردم.
_آخی نکنه فکر کردی می خوام ببوسمت الان ناراحت شدی؟
اگه بخوای لبام در خدمتتن.
_میشه انقدر مزه نریزی آقای شایسته، شما مگه دیرتون نشده بود.
نگاهی به دور برش کرد گفت:
_اما من یه دونه ام. 5 4
پوف کلافه ای کشیدم دستم رفت سمت دستگیره، که زود قفل مرکزی زد.
ماشین روشن کرد تا داروخونه دیگه حرفی بینمون رد و بدل نشد.
همین که ماشین پارک‌کرد تند پیاده شدم و رفتم سمت داروخونه.
بعد از چند دقیقه غیاث هم اومد و رفت سمت اتاقش تا ظهر دیگه
ندیدمش.
همین که کارم تموم شد سریع وسایلم و جمع کردم و با تاکسی خودم و به
خونمون رسوندم‌.

romangram.com | @romangram_com