#احساس_اشتباهی_پارت_167

پدر پشت میز ناهار خوری نشسته بود
با دیدنم لبخندی زد گفت : خسته شدی دخترم
_ نه کمی بیش از حد خونتون سوت و کوره
لبخند غمگینی زد گفت : عشق توی این خونه نیست دخترم
_ همیشه ام عشق خوب نیست
نگاهش و به رو به روش دوخت گفت اما قشنگه ...
_ قشنگ و درد اور
+ ببخش دخترم غذاتو بخور
کمی از غذامو خوردم پدر بعد از غذا رفت اتاقش
میزو به کمک اتیه جمع کردم و رفتم بالا اتاقم...
دوباره بغض نشست توی گلوم رفتم سمت پنجره ....
90_
رفتم سمت پنجره از این بالا حیاط کاملا تو دید بود.
دلم گرفت. 3 3
هیچ کس نمی دونست زندگیم خراب شده، دخترانگیم تو یک شب به باد
رفت.
از ترسم حتی دنبال اون آدم نگرفتم فقط برای آبروی پدر و مادرم.
میدونم اعتماد کردن به ادمی که فقط یک ماه می شناسی حماقت محضه.
اما گاهی آدم اشتباهاتی مرتکب میشه که هیچ جای جبرانی نداره.
اگر به خاطر دوری از هلنا و رهام به نگین نزدیک نمی شدم.
برای عوض شدن حال و هوام به اون تولد مزخرف نمی رفتم اینطور نمی
شد.
با پشت دست صورت خیس از اشکم را پاک کردم.
با بغض نالیدم:خدایا! تو از ته دلم آگاهی تو میدونی دارم از درد داغون
میشم اما چیکار کنم راه برگشتی ندارم.

romangram.com | @romangram_com