#احساس_عجیب_پارت_46

دوباره پشت سرمو نگاه کردم ديگه

ماشين ميثم دنبالمون نبود رايان هم که اينو فهميد...سرعتشو کم کرد ....



با صورتي که ميدونستم از هيجان سرخ شده بهش نگاه کردم و خوشحال گفتم



-يوووووووهووووووو خيلي باحال بود پسر دمت گرم .....



چيزي نگفتو فقط يه نيم نگاه بهم انداخت و خم شد ضبطو خاموش کرد

حسابي حرصم گرفت اما چيزي نگفتم



کمي به سکوت گذشت صداي بم و مردونش فضاي ماشينو پر کرد

-تو رشتت چيه ؟؟؟



بهش نگاه کردم و با کنجکاوي گفتم

-چطوووور؟؟؟

پوزخندي گوشه ي لبهاي خوش فرمش نشست



رايان: ميخوام ببينم منگلا تو چه رشته اي درس ميخونن ...



سعي کردم حرفشو شوخي برداشت کنم پس به روي خودم نياوردمو گفتم



-من رشته ام طراحيه پارچه و لباسه



خيلي تعجب کرد ...چشماش گشاد شد با ابروهاي بالا پريده گفت


romangram.com | @romangram_com