#احساس_عجیب_پارت_45

تعجب کردم

چقدر فضوووووووله اين خوب شايد من نخوام به تو بگم عجبااا

ولي ميدونستم اگه نگم سر لج ميوفته و همينجا پيادم ميکنه پس دلو زدم به دريا و با صداي آرومي گفتم

-يه زماني دوسش داشتم

يه نگاه عميق بهم کرد و گفت

-الان نداري ؟!

اندکي خجالت کشيدم من تازه با رايان آشنا شده بودم نميتونستم خيلي راحت در مورد چنين چيزايي باهاش حرف بزنم رايان که ديد من سکوت کردم فهميد زيادي سوال پرسيده...

چند لحظه به سکوت گذشت ميثم هنوز دنبالمون بود برگشتم طرف رايان

به چشماش نگاه کردم که به جلو خيره بود ...با همون يک برخورد فهميدم نگاه و حرف مظلومانه روي اين بشر تاثير نداره اما با خيرگي دوباره امتحان کردم با لحن مظلومي گفتم



-خواهش ميکنم تند برو تا گممون کنه ...



همونطوري که رانندگي ميکرد بهم نگاه کرد يه نگاه عميق ...ناخوادآگاه تن يخ زدم گرم شد ...منم بهش نگاه کردم و هرچي التماس داشتم ريختم توي چشمام



غلظت اخماش بيشتر شد...سرشو برگردوند و چنان پاشو رو گاز فشار داد که اگه دستمو به داشبورت نميگرفتم قطعا سرم به چهار قسمت مساوي تقسيم ميشد

خيلي خيلي سرعتش بالا بود ....

لامصب ماشين بود يا جت



پشت سرمو نگاه کردم ميثم هنوز دنبالمون بود ولي يه کم دور افتاده بود نيشم شل شد

هيجان باحالي بود ولي بي موزيک نميشد

دست بردم سمت اون پخش عجيب غريبش و روشنش کردم بعد از رد کردن چند تا آهنگ خدارو شکر يه آهنگ بي کلام و فوق العاده شاد ازاين اوپس اوپسي ها که مخصوص ورزش و تحرک بود پخش شد

جو گرفتتم حسابي ...

دلم ميخواست سرمو از پنجره ببرم بيرونواز ته دل جيغ بزنم

ولي گفتم زيادي ضايع است ديگه رايان با خودش ميگه اين از تيمارستان فرار کرده


romangram.com | @romangram_com