#احساس_عجیب_پارت_32

با تاسف خيره شدم بهش و گفتم

-من اگه به آرمان گفتم مرواريدو ول کن به خاطر اين نبود که عاشقشم ...چون خيلي خوب رنگ نگاه مرواريدو به تو درک کردم ...انقدر احمق بودي که نفهميدي ؟آره ميثم ؟به خاطر اين دلايل بچگانت اون عکسا رو براي من فرستادي ؟سرشو تکون داد و گفت

-شرمنده ام سارا ...

عصباني از جام بلند شدم و با صداي تقريبا بلندي گفتم

-نباش ...شرمنده نباش ...من ازت نميخوام شرمنده باشي ...چيزي که ازت ميخوام اينه که گورتو از زندگيم گم کني بيرون ...اتفاقات گذشته هرگز تکرار نميشه...يه حرمتي اين وسط شکسته شده ...فاجعه اي که دوسال پيش رخ داد با يه عذر خواهي درست نميشه...من هيچ وقت برات اون ساراي گذشته نميشم



از جاش بلند شد ...صورتش به قرمزي ميزد با صدايي که از صداي من خيلي بلندتر بود داد زد

-بايد بشي...بايد برام همون ساراي گذشته بشي

چون ديگه تحمل ندارم ...طاقتم تموم شده ...

اين دوسال براي من بدترين سالهاي عمرم بود ...روزم تو بودي ...شبم تو بودي .. هر جا ميرفتم چشماي لعنتيت جلوم بود ...منم عذاب کشيدم ..به خاطر اون دختره ي احمق منو مجازاتم نکن ...عذابم نده ...من خيلي دوست دارم سارا ...گاهي وقتها از شدت عشقم بهت ميترسم .. اما دست خودم نيست ...نميتونم به حرفت گوش بدم و ازت دور بشم ...قلبم بهم اجازه نميده ...حاضرم براي به دست آوردنت هر کاري بکنم ...هر کاري ...

با صدايي که اندکي تحليل رفته بود ادامه داد

با نموندنت مجازاتم نکن سارا ...خواهش ميکنم ...





حرفاش حالمو خراب کرد ...دستام علنا ميلرزيدن ...

باروني که نم نم شروع کرده بود به باريدن هواي دلمو گرفته تر کرد

نميخواستم بشنوم ...دوست داشتم دستامو بذارم روي گوشام و داد بزنم خفه شو ...اما قدرت هيچ حرفيو نداشتم ...با صداي تحليل رفته اي گفتم.

-کافيه ميثم...بهتره که بريم ...

لبهاش تکون خورد تا خواست چيزي بگه به سمت ماشين رفتم و سوار شدم ..

نگاهم به ميثم بود ...

کلافه دور خودش چرخي زد و هر دو دستش رو لابلاي موهاش فرو کرد

توي دوراهيه بدي بودم ...نميدونستم حرفهاش راسته يا دروغ ...صداقت توي تک تک کلماتش پيدا بود ...اگه دوباره قبولش کنم شايد منو خوشبخت ترين دختر دنيا کنه ...

اما يه چيزي اين وسط مشکل داشت ...اونم قلب من که ديگه براي ميثم نميتپيد .. هيچ حسي به حرفهاش نداشتم ...فقط حالم خراب شد...چون درکش برام سخت بود ...درک اينکه ميثم بعد دوسال برگشته ...اونم اينطوري عاشق ...

به سمت ماشين اومد و سوار شد ..حتي نيم نگاهي هم بهم ننداخت ...ماشينو روشن کرد اما قبل از اينکه به حرکت درش بياره ...عصباني زد روي ضبط ماشينو روشنش کرد...


romangram.com | @romangram_com