#احساس_عجیب_پارت_135



پيچيد توي کوچه ي بن بست



چشم چرخوندم ...خبري از لکسوز غول پيکرش نبود



در کمال تعجبم به سمت پرايد مشکي رنگي رفت و سوارش شد ...



ابروهامو با شيطنت انداختم بالا ...



در حالي که سعي ميکردم خندمو کنترل کنم ...

سوار ماشين شدم ...



صاف نشستم و زل زدم به روبروم



سنگيني نگاهشو روي خودم احساس کردم ...



برگشتم ولي به محض ديدنش ديگه نتونستم جلوي خودمو بگيرم و پقي زدم زير خنده ...



آدمي به ابهت و مغروري رايان بشينه پشت پرايد ...



فقط يه لونگ کم داشت که بندازه پشت گردنش ...



عصباني شد و از لابلاي دندونهاي به هم چفت شده اش غريد




romangram.com | @romangram_com