#احساس_عجیب_پارت_130
حسمو نميدونستم ...
شايد چون از عاقبتي که فکرشو ميکردم خيلي ترسيده بودم . .
صداي خشک و بدون انعطاف رايان بلند شد
-دلم به حالت سوخت وگرنه ميذاشتم همينجا بموني ...تا برات درس عبرت بشه که ديگه تو کار بقيه فضولي نکني ...
ترس يادم رفت ...اخمامو کشيدم توي هم و حق به جانب گفتم
-من به کمک تو نياز ندارم ...لازمم نکرده تو به من درس بدي ....
يه تاي ابروشو انداخت بالا و گفت
-يعني ميگي برم ؟
ابرويي بالا انداخت -باشه ...
همونطوري که به سمت در ميرفت ادامه داد
-تا پنج دقيقه ي ديگه اينجا پر آدمه ...همه زيادي مشتاقن جاسوس کوچولو رو ببينن ...
جدي جدي داشت از در خارج ميشد ...فوري گفتم
romangram.com | @romangram_com