#احساس_عجیب_پارت_129
با شنيدن صداي باز شدن در رنگه پريدم بيشتر پريد
چشمامو بستم و تو دلم دست به دامن دوازده امامو
چهارده معصومو
صد و بيستوچهار هزار پيامبر
شدم
در با صداي قيژي باز شد
سايه کسي افتاد روم
مثل بيد ميلرزيدم و جرئت نداشتم چشمامو باز کنم
ولي خوب تا کي ميتونستم چشمامو ببندم
ناچارا به ارومي لاي پلک هاي لرزونمو باز کردم
با ديدن رايان هيني کشيدم و يه قدم رفتم عقب
دستاش توي جيبش بود و با اخم نگاهم ميکرد ...
ناباور زل زدم بهش حتي پلک هم نميزدم ...
بايد خوشحال ميشدم از اينکه رايان منو پيدا کرده ؟يا شايدم بايد ناراحت ميشدم ..
romangram.com | @romangram_com