#احساس_عجیب_پارت_124
ناخوداگاه دنبالش رفتم نميدونم چرا دوست داشتم انقدر سر از کارش در بيارم
وارد ساختمون شد
و رفت طبقه بالاي بالا
انتهاي راهرو روبروي آخرين درايستاد..
وارد ساختمون شد و
رفت طبقه بالا انتهاي راهرو روبروي آخرين در ايستاد
بايه چيزي شبيه سنجاق يه کم با در ور رفت انگار قفل بود بعد از دودقيقه تلاش کردن بالاخره در باز شد
خداي من خدا کنه درو قفل نکنه
با اين فکر بدو از پشت ديوار در اومدم و به سمت در رفتم چند تا نفس عميق کشيدم و آروم دستگيره رو کشيدم
اووووف خداروشکر باز شد
درو باز کردم جلل خالق تا حالا اينجا نيومده بودم يه راهروي تاريک بود که
سمت راستش راه پله هاي فلزي بودو ميرفت بالا
romangram.com | @romangram_com