#دوست_دخترم_میشی_پارت_73

داشتم تو یه جنگل تاریک راه می رفتم ... هیچ جا مشخص نبود... اما جای تعجب داشت که اصلا از چیزی نمی ترسیدم.. درست بود من تو عمرم از تاریکی نمی ترسیدم اما اینجا واقعا ترسناک بود اما من تو دلم هیچ ترسی احساس نمی کردم...

همینجوری داشتم تو مسیر نا مشخص قدم میزدم و جلوتر میرفتم... بعضی وقتا به زیر پام هم نگاه می کردم تا به چیزی گیر نکنم و باعث افتادنم نشه... جلوتر که رفتم یه نوری دیدم... به دقت نگاه کردم و سعی کردم از جایی برم که به اون نور برسم...

به سوی نور که رسیدم به درو دیدم.. باید از اونجا رد مشدم... یه شخصی رو کنار اون در دیدم... اما قیافش تاریک بود و اصلا معلوم نبود...

-محیا؟؟؟

هینی کردم و به طرف اون شخص برگشتم... صداش چقدر اشنا بود...

-محیا؟؟؟ تو از این در نمی تونی رد شی و به اون نور برسی... تو باید راه درستو انتخاب کنی و بعد اون ما با هم و به کمک هم

از اونجا رد میشیم...

خواستم بپرسم که تو کی هستی که صدای رعد و برق شنیدم و بعد اون همه جا تاریک و ناپدید شد....

چشمامو اروم باز کردم... عرق کرده بودم...این دیگه چی بود... به کنارم نگاه کردم که دیدم ساعت کوکیم زنگ میزنه.. ساعت 7 و نیم بود... فقط 4 ساعت بود که خوابیده بودم اما انگار برای من چند هفته گذشته

قطعش کردم و دوباره دراز کشیدم.. قلبم تند تند میزد... تو خواب جزئیات اصلا یادم نمی یومد و اینکه چجور به اون جنگل افتادم.. فقط گفته های اون شخص تو سرم اکو میشد... اما صداش.. صداش اصلا یادم نیست که چجوری بود..

پوفی کشیدمو محکم سرمو به بالش کوبیدم... اه.. هیچ چیز تو زندگیم درست نیست...

از رو تخت بلند شدم و بهارم بیدار کردم... اوضاعم خوب نبود... باید زود از این خونه بیرون میرفتم و هوا میخوردم..


romangram.com | @romangram_com