#دوست_دخترم_میشی_پارت_62
و نیشخندی زد.... سپهر یه لبخند کوچیکی زد و پیشخدمتو صدا کرد..
-بله؟؟ بفرمایید اقا...
-برای ما دو پرس جوجه کباب با سالادو مخلفاتش بیارید...
-بله حتما... یکم منتظر باشید امادس..
بهار دستشو به چونش تکیه داد و گفت:
-خب.. چی کار داشتی باهام؟؟ مشکلت چیه؟؟؟
-پوففف کاش یه مشکل کوچیک بود.. مشکل اینجاس که ذهنم خیلی درگیره.. خودمم نمی دونم درگیر چی.. این روزا حوصله ی هیچی رو ندارم.. ببین کار به کجاها رسیده که حتی نمی تونم نقشه هارو به درستی طرح بریزم روش...
-چی؟؟؟ یعنی چی ذهنم درگیره و اما نمی دونم درگیر چی... خودت می دونی چی میگی؟؟
-خودمم تو فکرشم.. اما واقعا باور کن از نظر روحی خستم.. خیلی خسته. به یه کسی نیاز دارم تا کمکم کنه تو این طراحی نقشه..
بهار با کسلی به صندلی تکیه داد و گفت:
-واقعا نمی دونم چیکار کنم برات.. اما سعی می کنم یه کسی رو پیدا کنم... ببینم چی میشه.. از کارمندات هیشکی نمی تونه کمکت کنه؟؟
-نه نمی تونن.. اونا خودشون کارشون زیاده.. من به کس احتیاج دارم که بتونه خوب وقتشو بده به اینا.. فقط همین..
romangram.com | @romangram_com