#دوست_دارم_تو_چی_پارت_172
صورتش بردم و گفتم:
-توچی؟
آرمین نگاش به دمپای افتادوگفت:
آرمین: چشم میگیرمش، فقط گفته باشما باید با کار بیرون ازخونم کنار بیاد.
خندیدیم و دمپای رو انداختم روی زمین کل کشیدم و گفتم:
-حالا که اینجوری شد من و مستعان حاضر میشیم تا شیرینی رو بهمون میدی.
دست مستعان و گرفتم و باهم به سمت اتاقا رفتیم و اون رفت اتاق خودش و منم اتاق خودم.
روز موعود فرارسید. نگاهی به لباس تنم کردم. لباس نقره ای ماکسی رنگ که بهم میومدبا
موهای باز رنگ شده مشکیم ترکیب خوبی شده بود. از آرایشم راضی بودم. نگام به دوتا
عروس امشب افتاد.یکی از یکی ماه تر.
بهار: چته، عین مادر مرده ها نگاه میکنی؟
-مادر مرده عمته، امشب میدونی چه شبیه؟
هانیه در حالی که زیر دست آرایشگر موهاش شینیون میشد گفت:
هانیه: شب وصال هست امشب!
پوزخندی زدم و گفتم:
-شب وصال شما..و جدایی من و مستعان.
بهار: توم دیگه داری شورش و درمیاری. اون بدبخت که دوست داره. توچی؟ اگه داری
بسم الله. نداریم هم چص نشو.
-خب منم دارم..ولی یه ماه درباره این مسئله صحبت نمیکنه. حتی مثل قبل مهربون نیست.
هانیه کار موهاش تموم شد وگفت:
هانیه: خودتو بزاری جاش میتونی بفهمی که چرا دیگه مثل قبل نیست؟
-خب منه بدبخت مگه چی کار کردم؟
بهار: هیچی عزیزم، فقط محل سگ نذاشتی بهش.
توفکر رفتم. یاد زمانی افتادم که شرطو بستیم. من از قبل دوسش داشتم. شاید از زمانی که
چین بودیم؟ باصدای ارایشگر که میگفت دومادها اومدن. در بازشد و ارمین و کوروش
اومدم تو. چه خوشتیپ شدن! ارمین کت کرم و کوروش هم کت مشکی پوشیده بود و لباس
این دوتا هم مثل هم بود. به خودم اومدم که رفته بودن. از ارایشگاه اومدم بیرون و دنبال
romangram.com | @romangram_com