#دوست_دارم_تو_چی_پارت_171
درحالی که بچه ها مشغول چای خوردن بودن من و مستعان هعی باهم پچ پچ میکردیم که
حساسیت بچه هارو تحریک کنیم.
بهار: درگوشی کار زشتیه.
بدون توجه به حرفش گفتم:
-هرچیزی که من گفتم شما با سرتون بهم بفهمونید که قبول دارید یانه خب؟
همه سرشونو به نشونه مثبت تکون دادن. لبخندی زدم و گفتم:
-همتون میدونید که سن ازدواج همین سنی که شما دارید؟
پسرا با علامت سر تایید کردن اما دخترا نه. ادامه دادم.
-بنظر من آدم باید تاوقتی که دیر نشده ابراز احساسات کنه.
همه سرشونو به نشونه مثبت تکون دادن. آب دهنم خشک شد. دیگه مونده بودم چی بگم؟
-واسه همینم تصمیم گرفتم که امشب آرمین و هانیه رو تواین فرصت قرار بدم تا به نتیجه
برسند.
نگام به هانیه و ارمین افتاد که با تعجب من و نگاه میکردن.
بهار: پاشید دیگه! دوتا اتاق اینجاس برید تویکی از اتاقا حرف بزنید.
-بعله، شما دوتا برید اتاق من. بهاروکوروشم میرن اتاق مستعان جان.
بهار دندوناشو روی هم گذاشت و محکم فشارداد و گفت:
بهار: هدیه جان، قرارمون این نبودا
تااومدم دهن باز کنم هانیه گفت:
هانیه: به منم گفتی واسه بهار.
نیشم و باز کردم و گفتم:
-حالا دروغ نگفتم که واسه جفتتون بود
کوروش: ولی شاید ما راضی نباشیم.
دمپای رو که پام بود یه لنگشو دراوردمو گفتم:
-جانم؟ یه بار دیگه بگو؟
کوروش باحالت نمایشی اب دهنشو قورت داد و گفت:
کوروش: عرض کردم بنده غلط بکنم کسی که شما واسم انتخاب کردید و نگیرم.
نیمچه لبخندی زدم و باهمون ژست رفتم پیش ارمین که توفکر بود. دمپای و نزدیک
romangram.com | @romangram_com