#دنیای_راز_مینا_پارت_98

ملکه:عامل طاعون و بدبختی این سرزمین اونه! اون نابود شه همه چی درست میشه.

یکم مکث کرد و گفت:

-حس نمی‌کنید از وقتی یه آدم توی سرزمین رازمینا پا گذاشته آسمون تیره‌تر شده سرورم؟

پادشاه:ملکه درست میگه، باید اون رو نابود کنیم.

شنل پوش با لحن مرموزی گفت:

-باشه من اون رو نابود می‌کنم؛ اما طاعون از بین نمیره.

ملکه عصبانی و با داد گفت:

-معلوم هست چی میگی؟

-اون نفرین شده! یادتون نیست که کاهن اعظم اون رو نفرین کرد؟!

اون از کجا می‌دونه؟ بهتر نیست فرار کنم؟ ولی اگه شنل پوش بخواد من رو بگیره واسه‌ش مثل آب خوردنه! معلوم نیست چیه، روحه، جنه!

پادشاه:منظورت چیه؟

-ممکنه با کشتنش چون نفرین شده است باعث گسترش طاعون شه.

پادشاه:ما هیچ‌وقت نباید از دست این ادما آسایش داشته باشیم، زمان داره تکرار میشه!

یعنی چی؟! زمان داره تکرار میشه؟! عقب عقب رفتم. باید فرار می‌کردم، دوییدم توی محوطه، سربازا وایساده بودن. سرم رو پایین آوردم تا چشمام رو نبینن. از دروازه رد شدم؛ مثل یه فیلم حرفای اون پیشگو کوتوله از جلوم رد شد که می‌گفت اگه نفرین شکسته نشه مردم کم کم فراموشی می‌گیرن، مریضی همه جا رو می‌گیره و در آخر خودشون خودشون رو می‌کشن. باید بهشون می‌گفتم من دلیل این نحسی نیستم! برگشتم و دوییدم. نفس نفس زنان رسیدم، سربازا جلوم رو گرفتن که داد زدم:

romangram.com | @romangram_com