#دنیای_راز_مینا_پارت_96

-در حالی که تو فقط سه درصد یا حتی کمتر!

و باز خندید. حرصم گرفت و با ارنجم کوبیدم تو پهلوش که خنده خبیثش بیشتر شد! شونه‌ای بالا انداختم، من انسانم نه بهشید!

به دروازه خیلی بزرگی از سنگ مر مر رسیدیم و ازش رد شدیم. سربازای قرمز پوشی که ایستاده بودن توی شیپور دمیدن. در قهوه‌ای سوخته با نقشای سفید جلومون باز شد. از اسب پیاده شدیم. این قصر با اون کاخی که توش بودم فرق داشت، این کجا و اون کجا؟! همراه دو سرباز وارد قصر شدیم. کنده کاری‌های روی دیوار چشمم رو گرفته بود. رنگ طلایی و سفید ابهت خاصی به قصر داده بود. قصر خلوت بود؛ جز سربازای همراه‌مون هیچکسی نبود. صدای پاشنه کفش سربازا تو قصر می‌پیچید تا این‌که رسیدیم به دری طلایی و سرباز بلند گفت:

-شنل پوش وارد می‌شود!

سرباز در رو باز کرد و ما وارد شدیم.

قدم اول رو که برداشتم شنل پوش دستش رو محکم جلوم گرفت و یواش گفت:

-تو نباید بیای!

چرا؟یه دفعه چی شد؟

گفتم:

-چرا؟

- بیرون وایسا.

لحنش جوری بود که اگه باهاش می‌رفتم حتما یه اتفاق بد می‌افتاد. به حرفش گوش دادم و عقب گرد کردم. اون رفت داخل و در بسته شد. پشت در وایسادم، سربازای عصا قورت داده یه جوری نگاهم می‌کردن که گفتم:

-چیه؟

سریع مسیر نگاهشون رو عوض کردن. صداشون یکم می‌اومد، سرم رو یکم بردم جلوتر تا بهتر بشنوم. صدای مردی که خیلی آشنا بود واسه‌م رو شنیدم.

romangram.com | @romangram_com