#دنیای_راز_مینا_پارت_84

-چی پشتت قایم کردی؟

یکی از دستام رو آوردم بالا، تکون دادم و گفتم:

-هیچی!

سَرک کشید تا ببینه نذاشتم، دستش رو آورد جلو و گفت:

-زود باش!

چاره‌ای نداشتم. دیر یا زود می‌فهمید دیگه! کتاب سوخته رو گذاشتم توی دستش، به جان خودم چشماش شد اندازه توپ بسکتبال!

-اتفاقه، پیش میاد!

دستم رو پیچوند و به میز زد، از پشت گوشم با عصبانیت گفت:

-فقط بگو چه‌جوری دوست داری بمیری؟

-چیکار می‌کنی؟

تیزی خنجرو رو گلوم حس کردم؛ نکنه جدی جدی بخواد بکشتم؟!

-صبر کن!

بیشتر خنجر رو فشار داد که گفتم:

-من همه‌ش رو یادمه!

romangram.com | @romangram_com