#دنیای_راز_مینا_پارت_375
دستم رو توي دستش گرفت و سوزني توی انگشتم فرو كرد.
-آخ! چيكار ميكني؟
انگشتم كه خون ازش چكه ميكرد روي كتاب گرفت. با افتادن قطر خون من روي كتاب دود سياهي از كتاب و شعله دانش خارج شد. من و شنل پوش از گنجينهها فاصله گرفتيم. دود سياه رفته رفته زياد شد و به سمت شهر حركت كرد. نظاره گر شهري بوديم كه دود سياه به ذره ذره جاهاي شهر نفوذ ميكرد و شهر رو همرنگ خودش ميكرد. برگشتم سمت شنل پوش و گفتم:
-تو پيش من ميموني؟
لبش به خنده باز شد. مهربون نگاهم كرد، دست كشيد روي صورتم و گفت:
-معلومه كه ميمونم!
شهر در هياهو فرو رفته بود. طولي نكشيد که شهر در سياهي فرو رفت. با غرشي به عقب برگشتيم. عفريت بود! تاريكتر از هر سياهي با سرعت به طرف من حمله ور شد. با ترس سر جام ايستاده بودم و توان فرار نداشتم و خيره به عفريت نگاه ميكردم در فاصله خيلي كمي از من بود كه به طرفي پرت شدم. نگاه كردم شنل پوش رو ببينم؛ اما نبود! نه اون بود، نه عفريت! بلند شدم و دوييدم جايي كه ايستاده بودم. جيغ زدم. نه نه! امكان نداره افتاده باشه!
-نه!
يك باره هياهوي شهر خوابيد و توی چشم به هم زدني دود سياه از بين رفت. چي ميديدم؟ چشمام تر شده بود. هيچ خونهاي وجود نداشت؛ جز درختاي انبوه هيچ چيز ديگهاي نبود! نه، اون نرفته بود، نه! پشت سر هم شروع كردم جيغ زدن. اينقدر جيغ زدم تا ديگه صدايي ازم بيرون نيومد؛ اما خالي نشده بودم. ديگه طاقت جدايي و بيخبري رو نداشتم؛ داشتم؟ با اخرين تواني كه ازم مونده بود داد زدم:
-از اين دنيا متنفرم! از دنياي رازمينا متنفرم!
بيحال افتادم روی چمنا و گذاشتم اشكام چمن و علفاي اطرافم رو خيس كنه.
بعد از مدتي از روي زمين بلند شدم. بايد برمیگشتم! من به اينجا تعلق نداشتم. آروم راه ميرفتم؛ مثل اينكه انتظار داشتم شنل پوش از پشت يه درخت بيرون بياد يا سر راهم قرار بگيره و بگه همهي اينا يه شوخي مزخرف بود و من جايي نرفتم، من اتفاقي واسم نيوفتاد، من همينجام! اشكاي مزاحم گونهام رو خط ميانداخت. خدايا اين چه عذابيه كه تمومي نداره؟
به جاده رسيدم. چهجوری برگردم؟ هيچكسي من رو يادش نمياد! ديگه واسم مهم نبود، وقتي شنل پوش نبود هيچكس مهم نبود! پوزخندي زدم، هه شنل پوش! حتي فرصت نشده بود اسمش رو ازش بپرسم. حاشيه جاده راه ميرفتم و ناسزا به اين سرنوشت لعنتي ميگفتم. هر صدايي مياومد با ذوق اطراف رو نگاه ميكردم تا شايد شنل پوش باشه؛ اما توهمي بيش نبود. ماشيني كنار پام ترمز زد. سرم رو بلند كردم و به راننده كه زن جووني بود نگاه كردم.
-سلام عزيزم اگه شهر ميري برسونمت!
romangram.com | @romangram_com