#دنیای_راز_مینا_پارت_365

جلو رفت. روي تك تك سنگ قبرها دست كشيد و گفت:

-اينه!

-از كجا فهميدي؟

-قدرتم رو جذب مي‌كنه.

-بازش كن!

بالا سر قبر رفتيم. با كنار رفتن سنگ قبر و ديدن جسد كه هنوز سالم بود و فقط خاكي شده بود با تعجب به شنل پوش نگاه كردم. اونم تعجب كرده بود. شنل پوش خواست كتاب رو از تو دست جسد بيرون بكشه كه يه دفعه جسد چشماش باز شد. جيغ زدم و پشت شنل پوش قايم شدم. جسد از سنگ قبر بيرون پريد، نگاهي به ما كرد و با سرعت زيادي دوييد که با ترس گفتم:

-داره فرار مي‌كنه!

دوييدم دنبالش و شنل پوش از كنارم غيب شد و جلو اون مرده متحرك ظاهر شد! مرد ترسيد به عقب برگشت؛ اما پاش پيچ خورد و با صورت رو زمين افتاد. وقتي بلند شد با ديدن پيشونيش كه چوب بلندي توش فرو رفته بود؛ اما خودش بدون آخ گفتن دوباره شروع كرد به دوييدن از هوش رفتم!

با صداي داد و بيداد به هوش اومدم. چشمام رو باز كردم. شنل پوش رو ديدم كه توی موهام رو دست مي‌كشيد، توی بغلش بودم، نگاهم به مرد که افتاد روي يه قبر نشسته بود و داد ميزد:

-بذار برم!

و شنل پوش بدون توجه به اون تمام حواسش به من بود.

-چرا اون نمي‌ميره؟

لبخند شيريني زد و گفت:

-مي‌خواي بميره؟

romangram.com | @romangram_com