#دنیای_راز_مینا_پارت_354

حالم بهتر شده بود، بلند شدم و گفتم:

-منم ميام.


حرفي نزد، دنبالش از كلبه بيرون اومدم و گفتم:

-چرا كلبه رو آتيش زدن؟

-خب مي‌خواستن من رو نابود كنن.

-نمي‌دونن تو مي‌توني با يه بشكن غيب بشي؟

-كسي از قدرتاي من خبر نداره!

-خب پيش خودشون نگفتن تو مي‌تونستي قبلش فرار كني؟

-اونا...

ايستاد، حرفش رو قطع كرد، خواستم حرف بزنم كه دستش رو جلوی دهن من گرفت. سوالي نگاهش كردم كه محكم من رو تو آغوشش گرفت؛ يه دفعه هوا تاريك شد. بالاي سرم رو نگاه كردم. پر از دود بود، عفريت اومده بود! وقتي نگاهش مي‌كردي حس مرگ بهت دست مي‌داد! شنل پوش با دستاش چشماي من رو بست و لحظه‌اي بعد ديگه اون حس رو نداشتم.

-چشمات رو باز كن!

چشمام رو باز كردم. تو كلبه بوديم و با ترس گفتم:

-چرا نابودش نمي‌كني؟


romangram.com | @romangram_com