#دنیای_راز_مینا_پارت_327
-خونهشون!
راه افتادیم و مثل دفعه قبل شهر سوت و کور بود.
-چرا هیچکی نیست؟
-بهخاطر قضیه همین دود از ساعت هشت و نه کسی از خونه بیرون نمیاد.
آهانی گفتم. حق دارن، باید این دود ترسناک باشه! وقتی وارد رستوران شدیم نگاه پیرزن روی من چرخید. لبخند احمقانهای زدم و روی صندلی نشستم. کاپیتان به طرفش رفت. صدای پیرزن رو شنیدم که گفت:
-همین امشب باید تموم بشه!
با گیجی به پیرزن نگاه کردم. کاپیتان سریع به طرفم برگشت و وقتی دید دارم نگاهش میکنم از پیرزن فاصله گرفت و روی صندلی رو به روی من نشست و گفت:
-کلی چیز سفارش دادم تا واسه امشب قشنگ جون بگیری!
تو فکر حرف پیرزن بودم؛ اما گفتم:
-مرسی!
پیرزن بعد از چند دقیقه غذاها رو روی میز چید. دوباره نگاهی به من کرد و رفت. نگاهی به غذاها کردم و گفتم:
-وای خیلی گشنم بود!
تند تند غذا ها رو میخوردم. حسابی که سیر شدم عقب کشیدم. نگاهی به کاپیتان کردم طبق شناختی که ازش داشتم باید الان متلک بپرونه؛ اما لبخند عمیقی زد و گفت:
romangram.com | @romangram_com