#دنیای_راز_مینا_پارت_320


-کسی چیزی نمیفهمه.

درک نگاهی به من کرد و گفت:

-راست میگی رنگ چشماش شبیه آدمیزاد نیست، راستی تو آدمی دیگه؟

چپ چپ نگاهش کردم و گفتم:

-بله!

یهو گفت:

-ای وای من باید برم!

به طرف در رفت، دستش رو گرفتم و گفتم:

-من چی؟

کاپیتان گفت:

-فعلا نمی‌تونی بری!

عقب گرد کردم و روی مبل نشستم. تمام فکرم درگیر شنل پوش بود و پاک خاله‌م و جسیکا رو از یاد برده بودم. عذاب وجدان گرفته بودم، ناراحت بودم؛ اما یه ذوق کوچولو تو دلم جا خوش کرده بود! به این فکر میکردم که نبود من رو نتونسته تحمل کنه؛ یعنی دوستم داشته؟ و این من رو ذوق زده می‌کرد!

کاپیتان:می‌خوای چیکار کنی؟


romangram.com | @romangram_com