#دنیای_راز_مینا_پارت_305
کلانتر با اخم اومد و گفت:
-چه خبره؟
-یکی باید به من توضیح بده! اینجا چه خبره؟ تو این شهر چه خبره؟ اصلا چرا کاری نمیکنید منم فراموش کنم و بذارید برم؟
کلانتر اشاره به لی لی کرد، از پشت دستام رو گرفت و هلم داد توی یه سلول. جیغ زدم خودم رو عقب کشیدم. دست و پا زدم؛ اما فایده نداشت. در رو روم قفل کرد و با کلانتر از اتاق خارج شد. مات و مبهوت به جای خالیشون نگاه کردم؛ به همین سادگی!
گوشه زندان نشسته بودم و زانوی غم بغل کرده بودم. سرم رو روی زانوم گذاشتم. دوباره صحنههای مشابه تو سرم نقش بست. من قبلا هم تو زندان بودم! با صدای پایی توجهم به رو به روم جلب شد. مردی ریش دار، بینی قلمی، لبای قلوهای، چشم کشیده به رنگ آبی سورمهای جلوم ایستاده بود. به طور ناخواسته گفتم:
-کاپیتان؟
دست رو دهنم گذاشتم. از خودم متعجب بودم، من چرا همچین حرفی زدم؟ مرد گفت:
-سلام رز!
بلند شدم و با بهت گفتم:
-من رو میشناسی؟
خندید و گفت:
-هیچوقت فکر نمیکردم دوباره ببینمت؛ اما انگار تو بخوای نخوای باید بین ما باشی!
-دوباره؟ من اصلا نمیفهمم چی میگی!
-به این آسونی من رو فراموش کردی؟ مارو؟ پس از کجا میدونی من کاپیتانم؟
romangram.com | @romangram_com