#دنیای_راز_مینا_پارت_257

شنل پوش مشت کوبید توی نرده قفس؛ اما مثل این‌که نرده‌ها برق داشتن؛ چون جرقه‌ای زد و شنل پوش محکم به عقب پرت شد. اریس نچ نچی کرد و گفت:

-قرار نبود خشن بشی‌!

قدم زنان گفت:

-یه افسانه هست که میگه اگه جوونی یه آدمیزاد رو بگیری واسه همیشه جوون می‌مونی، شنیدی درسته؟

-من چیزی نشنیدم.

-مهم نیست! معامله من با تو اینه قلب اون دختر واسه تو، جوونیش واسه من!

شنل پوش پوزخند زد و گفت:

-کم دخترا رو واسه جوونیت قربانی کردی؟!

-بازم قربانی می‌کنم!

-هرجور مایلی! مهم ذاتته که تغییری نمی‌کنه.

اریس خندید. خنده‌اش تمومی نداشت. دستش رو گذاشته بود روی دلش و می‌خندید. کم کم خنده‌اش قطع شد و گفت:

-فراموش کردی خودت کی هستی؟!

شنل پوش چیزی نگفت و اریس ادامه داد:

-فراموش کردی کی من رو به این‌جا رسوند؟!

romangram.com | @romangram_com