#دنیای_راز_مینا_پارت_230
-امکان نداره.
-میشه ما هم بریم بگردیم؟
-اول باید فکر نفرین تو باشیم.
سرم رو بالا پایین کردم. دل تو دلم نبود از اینکه میدونستم شاید بشه برگردم زمین پیش خانواده و دوستام! شنل پوش بشکن زد و تو خونهاش ظاهر شدیم. یادم به قبلا افتاد، به روزی که وارد این خونه شده بودم و مردی رو نجات دادم. مرد از شنل پوش میترسید؛ نه تنها مرد بلکه همه افراد این سرزمین؛ اما نمیدونم چرا من ازش نمیترسیدم. بهش نگاه کردم. حتی قیافه وحشتناکی هم نداشت؛ فقط روی مخ بود!
-میری دنبال آرزو؟
-نه
- چرا؟
-خستهم.
-یعنی نمیری؟
-نه.
-خیلی وقت ندارما!
-خب؟
-میمیرما!
romangram.com | @romangram_com