#دنیای_راز_مینا_پارت_220
به زور از بغلش جدا شدم و گفتم:
-من اصلا نمیدونم تو چی میگی! میفهمی؟
-نه نمیفهمم.
-اخرین چیزی که یادمه اینه که نگهبان شده بودم. یه یوزپلنگ مشکی داشتم، یادم نمیاد با جناب شنل پوش صمیمی بوده باشم!
اول تعجب کرد و بعد ناراحت گفت:
-آسیبی دیدی؟ چیزی خوردی؟ جادو شدی؟
با اکراه توی چشماش نگاه کردم و گفتم:
-هیچکدوم!
داد زد:
-پس چرا یادت نیست؟
-چی؟
-اتفاقی که افتاد، خودمون رو!
با اکراه گفتم:
romangram.com | @romangram_com