#دنیای_راز_مینا_پارت_212


-به ظاهر هرکس نگاه کنی باطنش رو نشون میده و اگه باطن زشتی داشته باشه باعث عذاب وجدان و شرم طرف میشی!

از قدرتای عصا خوشم اومده بود. محکم‌تر تو دستم گرفتمش و گفتم:

-دیگه چی؟!

-دیگه هیچی! بقیه قدرتا از خود نگهبانا بود.

-فکر می‌کنی من چه حیوونی باشم؟

-نمی‌دونم با روحیه و اخلاقت آشنا نیستم. خودت فکر می‌کنی چه حیوونی هستی؟

فکر کردم و حیوون مورد علاقه‌ام رو گفتم:

-از اسب خوشم میاد.

-اسب حیوون همراه هر نگهبانی نمیشه؛ چون نماد پاکیه و خیلی باید پاک باشی که حیوون همراهت اسب باشه.

دیگه حرفی بین‌مون زده نشد. وقتی از محل حادثه به اندازه کافی دور شدم کنار چشمه‌ای نشستم. خیره به آب تو فکر بودم، از کجا به کجا رسیدم؟! هرچی بهش فکر می‌کنم واسه‌م محال‌تر به نظر می‌رسه و فکر می‌کنم همه‌ش خوابه! با صدای خس خسی با وحشت به عقب برگشتم. دردسرا تمومی نداشت! پلنگی به سیاهی شب بهم نزدیک میشد. اول خیلی ترسیدم و بلند شدم و توی حالت آماده فرار بودم؛ اما با یاد آوری حیوون همراه چشمام به بزرگترین حد ممکن گرد شد. نگاه راهنما کردم، اونم تعجب کرده بود. یواش با اعتراض گفتم:

-نگو این حیوون همراه منه!

قلبم تند تند میزد. هرچی اون جلو می‌اومد من عقب می‌رفتم. یه دفعه با یه پرش بلند کنارم قرار گرفت و پایین پام نشست. بدنش که به پام خورد تموم موهای تنم سیخ شد، با ترس نگاه پایین کردم، با چشمای زردش که تو شب برق میزد من رو تا مرز سکته می‌برد.

-امکان نداره.


romangram.com | @romangram_com