#دنیای_راز_مینا_پارت_201
-ممکنه دلیلش این باشه که میخوای اجازه بدی من برم؟
با اون چشمای وحشی جذابش تو چشمام نگاه میکرد .یه چین کنار لبش افتاد و گفت:
-فقط یک دقیقه وقت داری توی دیدم نباشی!
لذت خاصی تموم وجودم رو پر کرد. دوییدم ازش چند قدم فاصله گرفتم و داد زدم:
-مردم آزار!
تا خواست برگرده دوتا پا دیگه هم قرض گرفتم و شروع کردم به دوییدنو واقعا دلیلش از این رفتارش چی بود؟ مگه قرار نبود با قلب من معشوقهاش رو زنده کنه؟! شاید فهمیده به شکستن طلسم نزدیک شدهام و دلش برام سوخته! نمیدونم درست فهمیدم یا نه؛ اما اون مهربونه! میخواد خودش رو سنگدل نشون بده. دلم از این رفتارش ذوق کرده بود. با لبخندی که جمع کردنش دست خودم نبود در حال دوییدن تو جنگل بودم. مسیرم رو تغییر دادم و به سمت درخت آرزو حرکت کردم. بعد از حدود یک ساعت طاقت فرسا رسیدم که با صحنهی بدی رو به رو شدم. نوشتههای قرمز روی تنهی درخت رو زیر لب زمزمه کردم:
-درخت مرگ! درخت نفرین شده! درخت نحس!
آهی کشیدم. باعث این اتفاقات آیدن بود. نمیتونستم ببخشمش؛ حتی با این که مرگش برام هنوز غیر قابل باوره! هیچوقت فکرش رو نمیکردم باهام این کارو کنه! با صدای خش خش برگا برگشتم نگاه به اطراف کردم؛ اما چیزی نبود. یک لحظه یه تیغ از کنار صورتم رد شد و یکم صورتم رو زخمی کرد. با ترس عقب عقب رفتم و به درخت تکیه دادم. با صدای خنده ی وحشتناکی ترسم هزار برابر شد. قلبم درد گرفت. یک دفعه از پشت درختی یه نفر با لباس سرتا پا قرمز با یه نقاب چوبی رو صورتش بیرون اومد؛ فقط یه چیز به ذهنم رسید.
نقاب دار!
پس آیدن چی بود؟ میخندید و بهم نزدیک میشد. دستش بالا رفت و روی نقابش قرار گرفت و نقابش رو برداشت. دو سه بار پلک زدم زیر لب گفتم:
-اریس!
خندهی بلندی کرد و گفت:
-مشتاق دیدار!
روبه روم قرار گرفت. پشت دستش رو نوازش گونه به صورتم کشید، چندشم شد؛ اما راهی واسه عقب کشیدن سرم نداشتم.
romangram.com | @romangram_com