#دنیای_راز_مینا_پارت_187
قدردان نگاهش کردم. لبخندی زد و از مخفی گاه خارج شد. به طلسمای روی دیوار نگاه کردم. دلم تنگ بود واسه قدم زدن توی جنگل؛ حتی توی تاریکی؛ حتی با ترس! هر لحظه وسوسه میشدم از اینجا بیرون برم؛ اما بیرون رفتنم مساوی با مرگم بود! خیلیا دنبالم بودن. اولین نفر شنل پوش، دومین نفر افراد پادشاه! پادشاه مریض شده بود و فکر میکردن علتش منم! سومین نفر اریس! فهمیده بود من میتونم طلسم رازمینا رو بشکنم، همه جا دنبالم بود. این طلسما از من در برابر اونا محافظت میکردن. روی زمین نشستم و زانوهام رو بغل کردم. اگه باز شمع خاموش بشه چی؟! یعنی آرزوهاشون آرزوشون نبوده؟ یا باور نداشتن که آرزوشون براورده شه؟! امروز قرار بود بینایی یه دختر بچه که مادرزادی کور بود درمان بشه و آرزوش این بود قبل از مرگ مادرش بتونه اون رو ببینه. گلهای رز هیراکانیها نابینایی رو درمان میکردن؛ فقط کافی بود باور کنه که بینا میشه! تا شب به این فکر کردم چرا شمعهایی که روشن میکنم خاموش میشه که با صدای ترسیده آیدن به خودم اومدم.
-رز؟
-شمع؟!
شمع رو گذاشت روی زمین و گفت:
-یه خبر بد دارم!
-چی؟
-چندتا جسد پیدا شده.
-چی؟
آب دهنش رو قورت داد و گفت:
-جسد همونایی که آرزو کرده بودن.
افتادم روی زمین و گفتم:
-چی میگی؟ یعنی چی؟!
-واسه همین بود که شمعا خاموش میشد.
به شمعی که آورده بود روشن بود نگاه کردم و زیر لب گفتم:
romangram.com | @romangram_com