#دنیای_راز_مینا_پارت_186
یک ماه بعد
با غصه به شمعی که خاموش شد نگاه کردم که آیدن با حرص گفت:
-لعنتی!
برگشتم سمتش، اشک توی چشمام جمع شده بود؛ ولی اجازه ریخته شدنش رو ندادم و گفتم:
-فایده نداره!
-نگو که امیدت رو از دست دادی! فقط شیش تا دیگه مونده.
-این دوازدهمین باره که شمع روشن کردیم و خاموش شده، فایده نداره!
-به این فکر کن که پنجاه و چهار تا شمع هنوز روشنه.
به شمعای اطرافم نگاه کردم، روشن و درخشان بودن؛ فقط سه هفته دیگه تا پایان دو ماه زندگی من مونده بود.
-من میرم.
گلای رز که آیدن از هیراکانیها آورده بود رو برداشتم و دادم به آیدن و گفتم:
-لطفا کاری کن از ته دل باور کنه!
-این دفعه نمیذارم شمع خاموش شه!
romangram.com | @romangram_com