#دنیای_راز_مینا_پارت_170
بیتوجه به من راه افتاد. فکری به ذهنم رسید. دوییدم کنارش، قدم برداشتم و گفتم:
-احیانا نمیشه تو من رو ببری؟!
متعجب ایستاد و گفت:
-چهجوری؟
با لبخند گفتم:
-اژدها بشی!
خندید و گفت:
-نه انگار تو دوست داری واقعا بمیری!
با خنده ادامه داد:
-مغز فندقی این رو بفهم! من وقتی اژدها میشم دیگه هیچی جز کشتن تو رو نمیفهمم.
با ترس عقب عقب رفتم. چیزی نگفتم، حرکت کرد و گفت:
-راستی چرا شعر اژدها رو خوندین؟ بعد از مرگ پدرم کسی این شعر رو نخوند.
-چون من باید به هیراکانیها میرفتم.
romangram.com | @romangram_com