#دنیای_راز_مینا_پارت_131
-نمیخوام با طناب ببندمت، همینجا میمونی تا صدات کنم، فهمیدی؟
جواب ندادم که گفت:
-سکوتت رو میذارم پای فهمیدنت!
و از اتاق خارج شد. من نمیخوام دست شنل پوش بیفتم، چیکار کنم؟ این سرنوشت منه؟ استرس داشتم. نمیدونم چند ساعت این تو بودم که در باز شد و دوتا مرد خشن که روی صورتشون جای زخم بود اومدن من رو بردن بیرون! رسیده بودیم، لنگر انداخته بودن. چشمم افتاد به شنل پوش که از پلههای کشتی بالا میاومد. خودم رو کشیدم عقب، نمیخواستم من رو ببینه. چشمش افتاد بهم و همچین نگاهم کرد که فاتحه خودم رو خوندم! کاپیتان جلوش وایساد و همه دزدای دریایی پشت کاپیتان، گفت:
-خیلی وقته هم رو ندیدیم.
خندید و گفت:
-آخرین باری که دیدمت خیلی مضحک بودی!
کاپیتان دستش رو باز کرد و گفت:
-اره راست میگی؛ اما هیچی مثل قبل نیست. امروز همهی اینا مال منه؛ حتی اون دختر!
شنل پوش با خشم نگاهش کرد که کاپیتان گفت:
-دلم واسهت میسوزه! شایعه دیوونگیت همه جا رو پر کرده، چی بودی و چی شدی؟!
و خندید، شنل پوش پوزخند زد و گفت:
-اره دیوونهم؛ پس مواظب باش نزنه به سرم!
کاپیتان اشاره کرد به دوتا مردی که من رو گرفته بودن، دوتا مرد من رو بلند کردن تا بندازن تو آب، جیغ زدم و کاپیتان گفت:
romangram.com | @romangram_com