#دنیای_راز_مینا_پارت_129

-مرسی، راستی تو می‌دونی شنل پوش چرا یه قلب می‌خواد؟

-شایعه‌هایی هست؛ اما همه‌ش خرافاته.

-چه شایعاتی؟

-نمی‌دونم راسته یا نه! منم از بقیه شنیدم؛ اما میگن تنها کسی که تحت نفرین سرزمین رازمینا قرار نگرفته همین شنل پوشه.

-چرا؟

-نمی‌دونم؛ بعضیا میگن این‌قدر نیروی تاریک احاطه‌اش کرده که نفرین و چیزای تاریک روش جواب نمیده، منفی، منفی رو دفع می‌کنه و قدرتمندترین و کثیف‌ترین موجود روی رازمیناست. هرکی یه چیزی میگه!

-حالا چه ربطی به قلب من داره؟

تا خواست جواب بده صداش کردن و اونم با عجله رفت. اه جای حساسش بود! دراز کشیدم روی تخت. راستی خدایا یادم رفت شکرت کنم که هنوز زنده‌ام، خدایا شکرت! تنم کوفته بود. استراحت الان واقعا لازم بود. چشمام رو بستم و بعد از چند دقیقه به دنیای خواب رفتم.

وقتی از خواب بیدار شدم هوا تاریک بود. چه‌قدر گشنه‌ام بود، یه سیب از کنارم برداشتم و بدون این‌که بدونم تمیزه یا نه گاز زدم، آدم گشنه تمیزی کثیفی نمی‌شناسه! بعد از خوردن سیب بلند شدم و از پله‌ها بالا رفتم. در رو باز کردم که همه نگاه‌ها برگشت سمتم، لبخند زدم و با چشم دنبال همون پسری گشتم که بهم از شنل پوش گفت؛ اما پیداش نکردم. یکی از کنارم رد شد و گفت:

-عجبی خانوم!

با تعجب از کنارش رد شدم، یکی دیگه گفت:

-اِ بیدار شدی؟!

-مگه چه‌قدر وقته خوابیدم؟

-یه روز کامل خانوم، اماده شو داریم می‌رسیم اریترا.

romangram.com | @romangram_com