#دنیای_راز_مینا_پارت_103


به زور می‌بردنم. نگاه آخر رو به شنل پوش کردم. نمی‌دونم چرا از کسی که می‌خواست نابودم کنه توقع داشتم نجاتم بده! نگاهم نمی‌کرد. من رو از اتاق پادشاه بردن بیرون، از این‌ور به اون‌ور می‌بردن، از چندتا راهرو رد شدیم. دری رو باز کرد که با پله‌های زیاد به زیر زمین مواجه شدم. خودم رو کشیدم عقب، دو سرباز بدون هیچ حرفی من رو کشون کشون بردن به زیر زمین و بعد از گذشتن از پله‌ها به اتاقک اتاقک‌های میله‌ای رسیدیم. هیچ دیواری بینشون نبود و میله‌های زندان اتاق‌ها رو از هم جدا می‌کرد. یهو یه چیزی خودش رو زد به میله‌ها که با ترس به سرباز فشار آوردم. میله‌ها می‌لرزید. نگاه کردم ببینم چی بود که یه پیرزن فرتوت دیدم که با ناراحتی بهم زل زده بود، با حرص گفتم:

-دیگه یه پیرزن بیچاره رو چرا زندان کردید؟!

جوابم رو ندادن، همه اتاقای زندان پر بود و هیچکدوم‌شون خلافکار یا خیانتکار یا قاتل نمی‌زدن! از پیر بگیر تا جوون رو کرده بودن توی زندان. فکر کنم فقط می‌خواستن زنداناشون پر شه! در زندان رو باز کردن و پرتم کردن داخل. افتادم زمین، سریع بلند شدم تا حمله کنم بهشون و یکم دلم خنک شه. یه مشت هم یه مشته! که در رو بستن و با صورت رفتم تو میله‌ها!

صورتم رو گرفتم، دماغم له شد. رفتم به دیوار سرد پشت سرم تکیه دادم. با صدای یه دختر دستم رو از جلوی صورتم برداشتم. دیدم از لای میله‌ها دستاش رو آورده توی زندان من و انگار می‌خواد غذاش رو برداره. زیر لبم یه چیزایی می‌گفت.

-چیزی شده؟

با تعجب بهش نگاه کردم. داشت بو می‌کشید. دور و برم رو نگاه کردم که اگه غذایی هست بهش بدم؛ چون این‌جوری که این می‌کرد انگار دنبال غذا بود.

-بو میاد!

-بوی چی؟

-بوی غریبه.

زندانی رو به رویی که یه مرد حدودا سی ساله بود گفت:

-یه زندانی جدید اومده.

مگه خودش نمی‌بینه؟ بهش نگاه کردم، قرنیه چشماش سفید بود.

-نابینایی؟


romangram.com | @romangram_com