#دنیای_راز_مینا_پارت_102

با ترس به همه‌شون نگاه کردم و گفتم:

-امکان نداره اون به من اینا رو گفت!

ملکه روش رو کرد سمت پادشاه و گفت:

-اون باید بمیره!

پادشاه:سربازا!

با ترس بهشون نگاه کردم. من این همه حرف نزده بودم که دستور مرگم رو بدن.

پادشاه:بندازینش زندان.

سربازا دستام رو گرفتن که گفتم:

-چی؟ چرا؟

پادشاه:حتی اگه مریضی هم تقصیر تو نباشه تو باید زندانی شی.

-چرا؟

-ببرینش.

سربازا می‌کشیدنم؛ ولی مقاومت می‌کردم. نمی‌خواستم به زندان برم.

-ولم کنید، با شمام! میگم ولم کن.

romangram.com | @romangram_com