#دنیای_عسلی_رنگ_من_پارت_303
+سلام بچه ها
همه باهم:سلام استاد
استادمون یه پسر ۳۵ ساله بود.که البته زنم داره🤔این موسسه مال یه اقا بود که دوره اموزش گرافیکشو توی امریکا گذرونده.اصن کلا هیچ وقت اینجا نیس ولی من یکی دوباری دیدمش.استادای اینجاهم همه زیردستشن.بعدازین که طرحو کشیدیم استاد بایه خسته نباشید طرحارو جمع کردو رفت.منو اوا هم وسایلامونو جمع کردیم وخواستیم بریم که سایه یکی از دخترامون صدامون زد.برگشتیم طرفش که دوتا کارت از کولش کشید بیرونو گرفت طرفمون
+بچه ها امشب تولدمه خوشحال میشم بیاین
دختر خوبی بود.ازین فس فسوها نبود.واسه همین قبول کردیم واومدیم بیرون.یه کادو مناسب واسش خریدیمو برگشتیم خونه.قرار شد اوا بیاد اینجا تا باهم بریم
**********************
-اوا جوون هرکی دوس داری نرینی توصورتم که میکشمت
یکی زد پس کلم+خفه خون بگیر بزار کارمو بکنم
دوساعت بعد منو اوا حاضر واماده روبه روی اینه بودیم.ارایشم خوب بود.به لباسم میومد.بهش امیدوار شدم.موهامم ساده بود.لباسم یه لباس مشکی جذب تا بالای زانو که دور کمرش یه کمربند طلایی میخورد بود.کفش پاشنه ده سانت مشکی که روش بسته بود وساقه کوتاهی هم داشت.
اوا هم خوشگل شده بود
-خووب بریم؟
+بریم
باهم ازاتاقم رفتیم بیرونو بعد از خدافظی از مامان از خونه زدیم بیرون
تولدش تو باغ تو لواسون بود یکساعتو نیم توراه بودیم ماشینمو پارک کردمو رفتیم تو شلوغ بود خفــــــــــن.صدا ب صدا نمیرسید رقص نورا و نور مخفی ها روشن بود.همه ذیخته بودن وسط.
romangram.com | @romangram_com