#دنیای_عسلی_رنگ_من_پارت_279
+ششش سونیا هیچی نگو!...
سونیا؟وااای نه این منو باسونیا اشتباه گرفته.حالا چیکارکنم
-شروین من ساحلم نه سونیا
+نه!توسونیای منی.فقط مال من
جـــــــــــــان؟؟سونیای تو؟وااای دیگه داشت گریم میگرفت.تمام بدنم از نزدیکی زیادش میلرزید.از خودم جداش کردمو برگشتم سمتش.چشاش قرمزبود واین نشون ازحال بدشو میداد
-شروین درو بازکن بزار من برم توالان حالت خوب نیست.بعدا باهم حرف میزنیم باشه؟
منو کشیدتوی بغلشو سفت گرفت بین بازوهاش.واای خدایا کمکم کن ازاین اتاق لعنتی سالم برم بیرون
+فقط یه ذره بمون باشه؟میخوام اروم شم
اینوبایه لحن فوق العاده زیرگوشم گفت.واقعا حالش بدبود.اگه اون ارامششو پیش من میخواست پس عیب نداره.یه ذره میمونم .هیچ حرکتی نکردم.هیچی نگفتم فقط صدای نفسامون توی اتاق شنیده میشد.سکوتو شکست
+میدونی چندساله که دنبال ارامشم؟
سکوت
+از وقتی رفتی
-من سونیا نیستم.من جایی نرفتم سونیا مرده اینوبفهم شروین من یکی دیگم شروین....میفهمی؟؟
+میفهمم لعنتی.۱۲ساله که دارم بااین کابوس زندگی میکنم.سونیای من مرد.اره عشق من مرده.۱۲ساله مرده.منم همراهش مردم.توساحل...تواومدی ودوباره داغ دلمو تازه کردی!عشقی که سعی کردم توی این همه سال سرکوبش کنم و دوباره زنده کردی!
romangram.com | @romangram_com