#دنیای_عسلی_رنگ_من_پارت_269
+چیشد؟؟
-هی...هیچی!
از بغلش اومدم بیرون.رفتم طرف یه جای خلوت.پشت ساختمون.اشکام ریختن.اون دخترپسرکین!چرامن نمیشناسمشون؟چراهیچی یادم نمیاد؟لعنتی لعنتی لعنتـــــے!صدای قدم هایی روشنیدم
+ساحل؟
برگشتم.سپهربود.اومدجلو.به اغوش گرمش پناه بردم.اشکام باسرعت ریختن.هیچ کنترلی روشون نداشتم.نوازش دستش روی موهامو کمرم منو اروم میکرد.صداشوشنیدم
+ساحل جان!عزیزم!نمیخوای بگی چی شده؟
-سپهر من امشب یه چیزایی یادم اومد.یه صحنه تولد ویه صحنه رقص.یه دخترو پسر بودن.اما من اونارو نمیشناسم.
+عیب نداره گلم فکرتومشغول نکن.یه روزی حافظت برمیگرده.توهم همه چیو درباره گذشتت میفهمی!
ازبغلش اومدم بیرون.
+دیگه نمیخوام چشای خوشگلتو اشکی وخیس ببینم.باشه؟
سرموتکون دادم.یهواخماشو کشیدتوی هم وگفت:دیگه نبینم اینجوری رژ بزنی.فهمیدی؟
-سپهـــر!!!!؟؟
+سپهر بی سپهر!میدونی از سرشب که اومدم نگاه همه افراد روی توئه؟لباست خیلی توچشه!وهمینطور لبــــــــات💋💋
-اوووفـــــ اره میدونم همه داشتن نگام میکردن.
romangram.com | @romangram_com