#دنیای_عسلی_رنگ_من_پارت_238
یه دنیای جدید.فقط بایه اسم وفامیل.خیلی به مغزم فشار اوردم ولی هیچی به هیچی.حالا باید چیکارکنم؟چیجوری باید زندگی کنم؟چطوری باید بفهمم کی بودم!چطوری باید دوباره خودمو پیدا کنم؟هرچی بیشتر به مغزم فشارمی اوردم فقط سرم بیشتر درد می گرفت.در اتاق باز شدو اول یه خانوم مسن وپشت سرش یه عاقا وارد شدن.درآخرم سپهر یا به قول خودش داداشم اومد تو اتاق.خانومه اومد طرفم.چهره مهربونی داشت.باچشای طوسی خوشگل.لبخندی زدو دستمو گرفت تو دستش
+خوبی عزیز دلم؟؟
پس این مامانمه!مامان دنیای جدیدی که باید شروع کنم وهیچی از گذشتم نمیدونم
-ممنون....خانوم
+شششش من مادرتم عزیزم.بهم بگو مامان
-چشم...مامان!
لبخندش عمیق شد.مرده هم که احتمال میدادم باید شوهر این خانوم یا همون مادرم باشه اومد جلو وپیشونیمو بوسید!
+بهتری دخترم؟
بابام اینه!خیلی شبیه سپهر بود
-ممنون بابا.میشه بگین کی مرخص میشم؟
سپهر:دکتر گفت دوسه روزی باید بمونی
سرمو اوردم بالا وگفتم:دوســــــه رووووز؟؟؟؟وااااااییی
که همون موقع سرم تیر کشید ویه جیغ خفه کشیدم.سپهر دویید طرفم
+چیشد؟؟
romangram.com | @romangram_com