#دنیای_عسلی_رنگ_من_پارت_234

حس میکردم بابا مشکوک میزنه ولی چرا؟...نمیدونم
-اره واقعا سخته.معلوم نیس چند وقت کنارصخره افتاده بوده که من پیداش کردم.حالا چیکار کنیم بابا؟؟
+چاره ای نداریم.ما نمیدونیم که اون دختر کیه!خودشم که به گفته دکتر حافظشو ازدست میده.نمیتونیم همینجوری ولش کنیم به امون خدا.نه جایی روداره بره نه کسیو میشناسه که بره پیشش.پس مافقط یه راه بیشتر نداریم
مکث کرد.منتظر نگاش کردم
+باید بشه دخترمون.سونیا.اون خیلی شبیه سونیاس.میتونه جای خالی سونیارو توخونه پر کنه!من ومادرتم از تنهایی درمیایم
بابهت بهش نگاه کردم.قیافموکه دیدگفت
+قیافتم اونجوری نکن.این تنها راهه!
-فکرمیکنی مامان بتونه باهاش کناربیاد؟؟
+اره!موضوع روکه بدونه مطمئن باش همین پیشنهادو میده.شک نکن!مادرت بامن
-باشه هرجور شماصلاح میدونین
حرفای بابامنطقی بود!میتونیم همینجوری دختره بیچاره رو ول کنیم؟!مسلماا نه!روح خونه ما سونیا بود!حالا چی بهتراز یه سونیای دیگه!یک ساعت بعدمنتقلش کردن بخش.من رفتم تواتاق پیشش.باباهم موندتا جریانو واسه مامان بگه.فعلا باید منتظر بمونیم ببینیم کی بهوش میاد.به چهرش نگاه کردم.خیلی معصوم بود.توکی هستی دختر!کی هستی که قراره جای خالی سونیارو واسمون پرکنه!دربازشدو مامان بابا اومدن تو.از روی صندلی بلندشدم.مامان اومد نشست کنار تخت.دست دختررو گرفت توی دستاش.به بابا نگاه کردم.داشت با لبخند به مامان ودختره نگاه میکرد.یا بهتره ازین به بعدبگم سونیا!
باسرم به بابااشاره کردمه چی شده؟اونم چشاشو با لبخند بست وباز کرد.پس مامان قبول کرده که اون بشه سونیا!چه خوب.منم دلم میخواد خواهر داشته باشم.چندساعتی گذشت .هنوز بهوش نیومده بود.دکتر گفت طبیعیه.مامان وبابا برگشتن ویلا.فقط من موندم پیشش.رفتم کنار پنجره.دستامو بردم توی جیب شلوارم.بیمارستان خیلی بزرگ وسرسبزی بودی وخیلی هم مجهز.صدای ناله اومد.برگشتم سمت تخت.چشاش نیمه بازبود.رفتم طرفش
-بالاخره بهوش اومدی!
+خیلی وقته بیهوشم؟؟

romangram.com | @romangram_com