#دنیای_عسلی_رنگ_من_پارت_228
منتظر جواب نموندمو سریع رفتم بیرون.احتمالا باید رفته باشه کناردریا.خودش گفت عاشقشه.دوییدم طرف دریا.وحشتناک طوفانی بود.دلشوره گرفته بودم.تمام هیکلم میلرزید.شاید یکم دورتررفته باشه.همونطور کنار دریا میدوییدمو النازو صدا میزدم.خدای من!اخه چقدرمیتونه دور شده باشه.هنوزم رفتم جلوتر.نفسم گرفته بود.وایستادم.تند تند نفس میکشیدم.چشم چرخوندم.به جزتاریکی وچراغای ویلاها هیچی نمیدیدم.توی اون تاریکی و صدای وحشتناک موجا دنبال الناز میگشتم.چشمم رو دوصندل لیمویی که خیلی دورتر از دریا روی ماسه ها افتاده بود ثابت موند.باقدم های لرزون رفتم سمت صندلا.نــه!این امکان نداره.اوناصندلای النازبودن اونا مال الناز من بودن.ولی خودش کجاست؟چشمم خوردبه چیزی که روی ماسه ها نوشته شده بود❤️دوست داشتم ارتینم،نامردی کردی❤️
نــــــــــــه نــــــــــه نـــــــــــه!!!!!!نعره زدم:خدایـــــــا نـــــــه!!!!اشکام ریخت.هــه!مرد گریه نمیکنه؟چه مضخرفاتی!الناز کجایی؟کجارفتی عزیزم؟کجاایی خانومم؟دادزدم:کجایی لعنتی؟اصن دلم نمیخواست به اونی کهتوی ذهنم هست فکر کنم.اصن دلم نمیخواست به این فکرکنم که حرفم به حقیقت تبدیل شده.اصن دوس نداشتم به این فکرکنم که دریایی که عاشقش بود خودشو ازمن گرفته باشه.چـــرا خدا!؟چـــرا؟!؟به نوشته روی ماسه هانگاه کردم.بالاخره گفتی.گفتی ولی خودت کجایی؟؟بیاپیشم الناز!بـــــرگــــــرد النــــــــازم.کجا گزاشتی رفتی لعنتی!
فریادام به نعره تبدیل شده بود.اشکام دونه دونه صورتموخیس میکردن.دستی روی شونم نشست.برگشتم.همه بودن.ارسام.باربد.سروش.بردیا.روهام،رادین،سپیده،بارانا،اتریسا.
ارسام:ارتین تونستی النازوپیداکنی؟؟چشمش خوردبه صندلایی که گرفته بودم توبغلم.
+آ...آرتین؟
آرسامم سعی داشت مث من بغضشو قورت بده ولی مگه میشد؟؟
-مال النازه ارسام.مال اونه
صدای سروش بلندشد:
+احتمالا بایدهمین دروبرا باشه.
سپیده+نمیخواد پلیسو خبرکنیم؟؟
باربد+فعلانه.بایدخودمون دنبالش بگردیم.
ازهم جداشدن تاهمین اطراف دنبالش بگردن.ولی من همونجا روی ماسه های ساحل نشسته بودموخیره به دریا.اینکه صندلای الناز اینجاس فقط یه معنی میتونه داشته باشه!ولی من هنوزم امیدواربودم که این حدس لعنتیم درست نباشه.الناز من زندس...بایدزنده بمونه...نباید به این زودی جدایی بینمون اتفاق بیوفته...نبایدمنو تنها بزاره...نمیتونه منوتنها بزاره...نـــه لعنتی!تونمیتونی اینجوری بری...
حرفای افسانه جون توگوشم تکرارمیشد...اومدبیرون دنبال تو تاصدات بزنه...
من اون موقع قبلش پیش رویا بودم..توحیاط پشتی...اون اومدنشست روی پای من...منو اون داشتیم دعوامیکردیم...ینی الناز...نـــه!اون،اون صحنه لعنتی رودید...دیدو به دریا پناه برد...اخ الناز...کجــــایی؟...برگــــرد...خدایــا...برش گردووون...پسش بده...خواهــــش میکنـــــم...
romangram.com | @romangram_com