#دنیای_عسلی_رنگ_من_پارت_206
-هیچی اخهازون موقع که اومدم همه همین سوالو ازم میپرسن
خندمو جمع کردمو جدی گفتم:نه نیومد
+چرا؟؟
باروهام راحت بودم.بهش اعتماد داشتم.پس براش کل ماجرارو تعریف کردم.ماجرای دعوای چند روز پیشمون.خیلی جلوی خودمو گرفتم که دوباره گریه نکنم.دستش روی دستم نشست
+نگران نباش الناز.همه چی درست میشه
روهام هم درد خوبی بود.ازش ممنون بودم.همیشه وقت ناراحتیام کنارم بوده.توچشاش نگاه کردم.دستم هنوز تو دستش بود.فشردو چشاشو بستو بازکرد.دلم گرم شد.هنوز خیره بهش بودم که اویسا باجیغ اومد طرفمو دستامو گرفتو بلندم کرد
-چیشده؟؟
+گمشو وسط نشستی که چی بشه؟؟
از پشت هلم داد وسط که یهووووووو...........
یهوو همه چراغا خاموش شد.صدای اهنگ قطع شد.هیچ صدایی نمیومد.توتاریکی وایستاده بودم.هیچ نوری نبود.چیزی دور کمرم حلقه شد.نفسم بند اومد.قلبم داغون میزد.تند میزد.خواستم جیغ بکشم که صدایی زیرگوشم گفت
+ششششش واروم باش.منم
خدای من.آ...آرتین.هنوز همه جا تاریک بود.خیلی ترسیده بودم.سریع چرخیدمو رفتم توبغلش.دستمو دور کمرش حلقه کردم.اونم منومحکم به خودش فشرد.یهویه چراغ بالای سرمون روشن شد.اهمیتی ندادم.هنوز توبغلش بودم.بوی عطرش منو دیوونه میکرد.دوباره صداشو زیرگوشم شنیدم.خیلی ارومو باقشنگ ترین لحنی گه ازش شنیده بودم گفت
+تولدت مبارک خانوم کوچولو
romangram.com | @romangram_com