#دنیای_عسلی_رنگ_من_پارت_188

+باشه فعلا کاری نداری؟؟
-نه مامی جوون.خدافس
+خداحافظ عزیزم
قطع کردم.نازی میزوچیده بود.با اینکه ظهرم یه عالــــــمه ناهارخورده بودم ولی بازم با رنگ وروی غذاش گشنم شد.پس نشستم خیلی شیک ومجلسی همه میزو خوردم.یهو نمیدونم چیشد غذاپرید توگلوم.به سرفه افتاده بودم خفــــــــــــن!نازی همه دست پاچه شده بود خواست بیاد طرفم که یکی زودتر ازپشت محکم زدبهم.همچین میـــــــــزد که من عزرائیلو باچشای خودم دیدم.نخیر دیدم اینکه ول کن ماجرانیست گفتم
-بســـــــــــــه دیگههههه
بلندشدم آرتین بایه پوزخند مسخره رولباش دست به سینه وایستاده بود
-مــــرض خنده داره؟؟
+نه
-پس ببند
روبه نازی گفتم:ممنون نازی
دراور دم در یه اینه قدی بزرگ داشت.ازجلوش که ردشدم چشای خودم گردشد.لباس یقه شلم قشنگـــــ تمام هست ونیستمو به نمایش گذاشته بود.ابروم رفت کفــــ کفشم.سریع لباسمو درست کردمو رفتم بالاتو اتاق.جدیدناخیلی خوابالووشدماا!لباسمو بالباس خواب عوض کردمو پریدم توتخت.هنوز چشام گرم نشده بودکه آرتین اومدتوی اتاق.لباسای بیرون تنش بود.عوض کردو اومد رو تخت خوابید.پشتمو کردم بهش تاگیرنده.ولی اون بدون توجه بهم اومدو چسبید بهم دستشم انداخت دور شکمم
-اووو اوووو جوگیر شدی؟؟
+چیه؟؟
-این چه معنی میده؟؟

romangram.com | @romangram_com