#دنیای_عسلی_رنگ_من_پارت_163

-چون که میترسم عاشق های دلخستت بفهمن زن داری اونوقت دیگه طرفت نمیان!خوب من رفتم.خودم میام خونه.منتظرنمون.خدافس!
صداشوشنیدم که گفت
+بهتر که بفهمن ازدستشون راحت میشم
ولی توجهی نکردم.سریع رفتم توکلاس.سانازایناهم ته کلاس نشسته بودن .کلاس فیزیک داشتیم.استاداومد توکلاسو شروع کردبه درس دادن.تند تند مینوشتم.یه چشمم تخته یه چشم جزوه.اوووووفـــــــــ
±خسته نباشید
خداپدرومادرتو بیامرزه.گمشو که دیگه نبینمت.خودکارمو پرت کردمو خودموکشیدم عقب.
-بچه هابریم کافه؟؟
نهری+نه بیاین بریم کافه بیرون دانشگاه
-خوب منم موافقم مهری بریم؟؟
مهری+بریم
منو مهری سریع تراز اونارفتیم تااون دوتا فس فسوهم خودشون بیان
+الی الی اونجارو!
ارتین وشهاب ومهدیاروسهیل واستاده بودنو یه عالمه دختر لوسو جلفم دورشونو گرفته بودن.هـــه!چشم ارتین خورد بهم.نگاش یه حس غم توش بود.ولی من یه پوزخند زدمو رفتم.واسه خودم متاسفم که هیچ وقت دوست پسری نداشتم ولی الان شوهری گیرم اومده که جلوی خودم با دخترا لاس میزنه.البته خودم خواستم حقمه.رفتیم توکافه وسر یکی ازمیزای هشت نفری نشستیم.بقیه میزا همش پربوود
-مهــــــــــــــــــــــری جــــــــــــــوونم

romangram.com | @romangram_com