#دنیای_عسلی_رنگ_من_پارت_153
رفتم توی اشپزخونه.کتلت درست کرده بود بچم.ولی خدایی خوش مزه بود.اصن به روش نیاوردم.کثافط یادم نرفت اون دفعه چیجوری به غذاهای خوش مزم توهین کرد!!😅غذاروخوردیم میزو جمع کردیم ظرفاروهم گذاشتم تو ماشین ظرف شویی.رفتم اتاق خواب.لباسمو بایه تاب شلوارک عوض کردم.مسواک زدمو سریع پریدم زیر پتو که ارتین منو این ریختی نبینه وگرنه پدرم درمیاد.دوسوته خوابم برد😴😴(جدیدنا خیلی خوابالو شدما دقت کردین؟؟)
*********************
امروز ۱۳فروردین یاهمون سیزده بدر خودمونه.همگی توباغ بابا دعوت بودیم!یه جوراب شلواری کلفت بایه مانتوصورتی خوشگل پوشیدم موهاموهم باکلیپس بالای سرم بستم.یه شال مشکی هم انداختم روی سرم.کفشای اسپرت صورتیموهم پوشیدم.کیفو گوشیمو برداشتمو تمام!ارتین رفته بود دوش بگیره.رفتم دم درحمومو گفتم
-ارتین من رفتم پایین زووود بیاااالل
+باشه الان
بعدم رفتم پایین یه نیم ساعتی باگوشیم وررفتم.ازهفته دیگه بااااااااز دانشگاه.باااااز استادای ور وری رووووی مخخخخخخ اههه اوووووفــــــــــ.صدای پاش اومد.شلوارمشکی.تیشرت مشکی که پایینش یه قسمت سفید داشت.کفش اسپرت سفید وازهمه مهمتر همون ساعتی که روز تولد واسش برده بودم.چقدررر به دستش میومد
-بریم؟؟
+بریم
باهم رفتیم ازخونه بیرونو سوارفراری جیگر شدیمو پیش به سوی باغ.ماشین بابا،بابای ارتین،سامیار،عمه هانیه،عموحوراد،عموی ارتین،عمش،همه بودن.عموی ارتین که یه خانوم داشت به اسم فریباجون.سه تاهم بچه داشتن.روهامو رادینو رویا.روهامو رادین که همونایین که توپارک سرکارشون گذاشتیم خخخ رویاهم که انگار از دماغ فیل افتاده.اصن شبیه دوتا داداشش نبود.عمه اتنای ارتینم شوهرش اقارضا بود وبچه هاشون بهنامو بهزاد.اوناهم دوتا پسر داشتن.خلاصه که همه بودن دیگه.ازماشین پیاده شدیمو باهمه سلام واحوال پرسی کردیمو من کناردخترا نشستم.منواویسا وسپیده وسحروباراناو رویا.اتریساهم نخودی بود یه لحظه پیش خانوما یه لحظه پپیش ما.عسل کوچولو تامنودید دویید طرفم.تواین چندروز خیلی باهم جورشدیم.لپشو محکم بوس کردمونشوندمش روی پام.یکم باهاش بازی کردم جیغش دراومد فرستادمش پیش مامانش.نق نقووووو ایییشششش
سپیده+خووووب الناز بازندگی متاهلی چه میکنی؟خوش میگذره؟؟
-بدنیست میگذره دیگه!
یکم همدیگه رومسخره کردیم وکلی خندیدیم.رویاکه همون اول یه ایشی گفتورفت قاطی پسرا.بهتــــــــــر!!بدمینتونم بازی کردیم.منو سپیده،اویسا وسحر.بارانا بیچاره که پنچر بود نتونست بازی کنه.یکم بعدپسراهم بساط جوجه کبابو راه انداختن.اخ که من عاااشق جوجه کبابم😊البته کوبیده هم دوس میدارم🤔داشتم باعسل حرف میزدم که سنگینی نگاهی رو روی خودم حس کردم ولی هرچی گشتم پیدانکردم.ارسام پیش ارتین بود.اویسا کنار ارسام نشسته بودو رویاهم پیش ارتین.پیشش که نه توبغلش بود.اصن انگارنه انگار زنش ایجا نشستس.رویا شالش ازسرش افتاده بود روشونشو موهای لختش ریخته بود بیرون.اَهههه حالا چرامن اینجا نشستم دارم قوپی میاممم؟؟؟؟زنشم که باشم به منچه چه غلطی میکنه.الااغ توخوددرگیریاای خودم غرق بودم که کسی کنارم نشست
+زیادفکرتو درگیرنکن.رویامعتقده که ارتین مال اون بوده وتوگرفتیش.واسه همین این کارا رومیکنه تاحرص تورودربیاره.بهش توجه نکن
روهام بود
romangram.com | @romangram_com